|
|
|
|
|
دو دانشمند در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردندکه دانش یکدیگر را ناچیز می دانستند.اولی کافر بود. و دیگری مومن یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان در باره وجود خدا مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به راه خود رفته و مجلس را ترک کردند در همان شب ، دانشمند کافر به سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست و برای اشتباهات گذشته خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد و در همان ساعت ، دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد و آنها را سوزاند و از دین روی گردان شد و کافر گشت جبران خلیل جبران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:35 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
تشنه با هوس، عاشق آن چشمۀ نوریم هنوز وای و صد وای ، کزین مرحله دوریم هنوز دیگران، رهسپر ثابت و سیاره شدند ما، براین خاک سیه ، مست غروریم هنوز نه کمال از دگران دیده ،نه نقصان در خویش ای زمان،آینه بگذار،که کوریم هنوز زنده کُش بوده و با مرده پرستی شادیم این گواهیست،که ما طالب گوریم هنوز تکیه بر کار پدر کرده و بیکار شدیم خرّم از فاتحۀ اهل قبوریم هنوز دوزخی تا نبود،سوی عبادت نرویم چه توان کرد، که ما عاشق زوریم هنوز راحت خویشتن از دست قضا می جوئیم تشنه لب بر سر این برکۀ شوریم هنوز «معینی کرمانشاهی»
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:39 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا همیشه گفته ام دستم را بگیر ، این بار می گویم دستت را به من بده . بگذار من درغرور این که دستم در دست توست ، پایکوبی کنم . خدایا دستت را به ما بده ، بگذار دست در دست تو، زیباترین ترانه هستی را نجوا کنیم. خدایا دستت را به ما بده، همان دستی را که گفته ای با جماعت است. بگذار تو درمیانه باشی وما گرداگرد تو ، برفرق عالم پایکوبی کنیم. خدایا ، من ایرانی ام، خدایا ، ما بندگان ایرانی توییم . خدایا چه رازی درجهان و ایران نهفته ای؟ آنجا که همه جهانیان بت می پرستیده اند و ایرانیان تنها تو را می پرستیده اند. وبت ، هرگز به ایران پای ننهاد. وتا روزگار بود و بود و بود ، ایرانی بود و یکتا پرستی خدایا من صدای پای اسب اسفندیار را می شنوم ، صدای پای اسب رستم را ، سیاوش را ، که مرد بودند، بزرگ بودند ، با ادب بودند ، یکتاپرست بودند ، و با تو ، درهرکجا راز می گفتند و از تو یاری می جستند . من با گام های آرش ، به بلندای غیرت پا می گذارم ، باکمان او جهت می گیرم ، و باقوت بازوان او تا دوردست ها سفر می کنم و بر مرز پاکی فرو می نشینم. خدایا من ایرانیم ، خدایا ما ایرانی هستیم ، کسانی که از گلدسته های سر افرازی ، اذان لبخند سر می کشیم ، و دربرابر بزرگی تو ، لباس شکر می پوشیم. ایرانیانی که باپاهای رستم ، از مدینه به مکه می رویم ، وبا خون سیاوش ، درکربلا سبز می شویم . ایرانیانی که توحش مغولان را در نجابت خواجه نصیرطوسی آب می کنیم ، و پوسیدگی شاهان قاجار را درافق فهم میرزا تقی خان امیر کبیر ، به زنجیر می کشیم. ایرانیانی که نوروزمان را به پیشگاه حضرت رضا پیشکش می کنیم ، و برای نیک بختی مردمان جهان ، آرزو ها داریم . خدایا ، دست ما را بگیر و ما را بر قله های بلند شایستگی بنشان . خدایا ، ما را درآغوش خود بگیر و برای فرداهای نیامده ، مهیایمان کن.
آمین یا رب العالمین « از وبلاگستان محمد نوری زاد» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:17 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
شب آرزوها دستان خود را با تضرع و ناله به سوی آسمان دراز کرده و در این شب مقدس با دلی آکنده از عشق به وجود بی همتایش نجوا سر می دهیم که :
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:57 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
عمری به دهان راستگو مشت زدیم وز راه کژی به شیر انگشت زدیم رفت آبروی کشور جمشید به باد بس آتش کین به خاک زرتشت زدیم «فرخی یزدی» |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:7 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
ما امروز خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم.راحتی بیشتر اما زمان کمتر مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر .آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر .متخصصان بیشتر اما نیاز نیز بیشتر.داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر. بدون ملاحظه ایام می گذرانیم!خیلی کم می خندیم !خیلی تند رانندگی می کنیم!خیلی زود عصبانی می شویم!تا دیر وقت بیدار می مانیم!خیلی خسته از خواب برمی خیزیم!خیلی کم مطالعه می کنیم!اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم وخیلی کم دعا می کنیم!! چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است .خیلی زیاد صحبت می کنیم.به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم. زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را .تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان. ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر .بزرگراههای پهن تر اما دیدگاههای باریکتر.بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم.بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم. ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم. فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را .ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را . بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم . بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم. عجله کردن را آموخته ایم اما نه صبر کردن را . در آمدهای بالاتر داریم اما اصول اخلاقی پایین تر. کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم تا رونوشتهای بیشتری تولید کنیم اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم. اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است. مردان بلند قد اما شخصیت های پست . سودهای کلان اما روابط سطحی .فرصت بیشتر اما تفریح کمتر.تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالمتر.درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر. منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده . بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیت خاص نگذارید. زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است. در جستجوی دانش باشید.بیشتر بخوابید.در ایوان بنشینیدو منظره را تحسین کنید بدون اینکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید. زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید.غذای مورد علاقه اتان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید. زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است . از جام کریستال خود استفاده کنید.بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید. عباراتی مانند «یکی از این روزها» و «روزی» را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم یکی از همین روزها بنویسیم همین امروز بنویسیم. بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاخیر نیندازید. هر روز ، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانیدکه شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد.اگر شما آنقدر گرفتار هستید که نمی توانید این پیغام را برای کسانی که دوست دارید بفرستید و به خودتان می گویید که : «یکی از این روزها» آن را خواهم فرستاد ، فقط فکر کنید: شاید یکی از روزها ممکن است شما اینجا نباشیدکه آن را بفرستید!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:36 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
امیر عشق صدای ناله می آید زمحراب علی درخون خود افتاده بی تاب سخن بس کن که حیدر در نماز است امیر عشق در راز و نیاز است در آغاز نماز آن مرد برتر به گرمی بانگ زد الله اکبر به مسجد پخش شد عطر نمازش جهان لرزید از راز و نیازش صدا زد قل هوالله احد را ستایش کرد الله صمد را به آهنگ رکوع خویش خم شد نوای دلنشینش زیر وبم شد سپس شیر خدا آن سرو آزاد زشوق حق به خاک سجده افتاد سحر بود و علی بود و خدا بود چنان در سجده کز عالم جدا بود چه گویم در نخستین سجده چون شد گل روی ولایت غرق خون شد درید آن تیره دل فرق ولی را بر آورد از جگر بانگ علی را کلام دلنوازش را گسستند به شمشیری نمازش را شکستند درخت عدل را از ریشه کندند عدالت را به ظلم از پا فکندند از آن زخمی که او را بر سر افتاد قد مردانگی از پا در افتاد شگفتا عشق را در خون کشاندند دو چشم کعبه را در خون نشاندند چنان آهی بر آورد از دل تنگ که از آهش پریشان شد دل سنگ ولی آه علی هم خود نماز است نفس های علی راز و نیاز است چه گویم آن زمان چون شد که پیداست خروش واعلی از کوفه برخاست چنین می گفت آن شیر خروشان شدم آسوده از این دین فروشان زبی دینان سیه شد روزگارم مرا کشتند اما رستگارم بسی بر من از ایشان ناروا رفت وز این مردم به چشمم خارها رفت زتلخی صبح و شامم آنچنان بود که گویی در گلویم استخوان بود خداوندا علی از عمر سیر است مرا هر لحظه مردن دلپذیر است حبیبا آرزومندم به مردن زمحنت عاشقم بر جان سپردن اشارت از تو می باید سر از من نباشد مرگ را عاشق تر از من علی نالید و از آن زخم جان داد به جانان بهتر از جان کی توان داد ورا کشتند تا ایمان نماند نشان از معنی قرآن نماند چه باکی زآن بداندیشان بدکار که دست حق بود دین را نگهدار کجا کار علی پایان پذیرد مگر ممکن بود تقوی بمیرد ببین صبر و جهاد و استقامت به هر گلقطره خون امامت علی ای مظهر عدل الهی پناه بیکسان در بی پناهی بد اندیشان تو را از ما گرفتند زما معنی تقوی را گرفتند ولی یادت فراموشی ندارد چراغ عشق خاموشی ندارد. مهدی سهیلی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:42 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی راهم نمای به خود و باز رهان مرا از بند خود ای رساننده به خود برسانم که :کس نرسید به خود الهی !یاد تو عیش است و و مهر تو سور است شناخت تو ملک است و یافت تو سرور محبت تو روح روح است و قرب تو سرور جوینده تو کشته با جان است و یافت تو رستخیز بی صور الهی!نه جز از شادی تو شادی است نه جز از یافت تو زندگانی زندگانی بی تو مردگی است و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 6:19 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را به زیر انداخت .آری گلها هرگز خیانت نمی کنند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:0 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه چارلی چاپلین به دخترش دخترم جرالد، ا زتو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی ! در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه ؟ این را می دانم و چنان است که گویی در سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم . شنیده ام نقش تو دراین نمایش پرشکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است . جرالد، در این نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم امروز نوبت توست که صدای کف زدن تماشگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمانها برو و گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بی نوایی می لرزد، هنرنمایی می کنند.من خودم یکی از آنها بودم . جرالد دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی ، در شبهای بسیاردور با تو قصه های بسیار گفتم اما قصه های خود راهر گز نگفتم؛ آن داستان شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است.من طعم گرسنگی چشیده ام . من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کرد؛ با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد. به دنبال نام تو نام من است «چاپلین». جرالد دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن و حال آن راننده تاکسی که تو را به خانه می برد را بپرس ،حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار . به نماینده خود در پاریس دستود داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی . دخترم جرالد،گاه وبیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن.زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو:من از اینها هستم.تو واقعا یکی از آنها هستی و نه بیشتر.هنر قبل از اینکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را نیز می شکند.وقتی که به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با ماشین خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم آنجا بازیگران همانند خود را می بینی که از قرنها پیش ،زیباتر از تو ، چالاکتر و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند.اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.دخترم جرالد،چک سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی،با خودت بگو ،سومین فرانک از آن من نیست این مال یک مرد فقیر گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسونی پول ،این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم.من زمان زیادی در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام .اما دخترم این حقیقت راا بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسرده بیشتر ازبندبازانی که برروی ریسمان لرزنده هستند سقوط می کنند. دخترام جرالد،پدرت با تو حرف می زند شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند وبار تو را بفریبد ، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند. از این روی دل به زر و زیور مبند، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشتخناته بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.به مادرت گفته ام که در این خصوص نامه ای بنویسد، او از من بهتر معنی عشق را می داند او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است. دخترم،هیچکس و هیچ چیز دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته تر از آن باشد. دختری ناخن پای خود را عریان می کند. برهنگی ،بیماری عصر ماست . به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیاری برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه ام را پایان می بخشم: انسان باش، زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. پدرتو چارلی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:20 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
جاه طلبی و بلند پروازی گل بنفشه ای در میان علفهای باغچه در شادی به سر می برد.در یکی از روزها با قطراتی از شبنم عطر آمیز شد و چون سر خود را بلند کرد و به اطراف نگریست، گلی همچون شعله ای آتشناک در کنارش دید.آنگاه دهان کبود و و کوچک خود را گشود و گفت:در میان دیگر گلها چه سرنوشت بدی دارم. زیرا از آنان کوتاهترم و طبیعت مرا خوار می کند تا همواره در کنار سطح زمین باشم و نتوانم قامت خود را بلند کنم و مانند گلهای دیگر صورتم را به سوی خورشید بر گردانم . گل سخن بنفشه را شنید و خنده کنان گفت : تو از همه گلها ناداناتری ، زیرا از نعمتی برخوردار هستی که ارزش آن را نمی دانی . طبیعت به تو زیبایی و خوشبویی خاصی را بخشید که دیگر گلها از آن برخوردار نیستند.پس خواسته های کج و آرزوهای بد را از خود دور کن.کسی که بیش از اندازه طلب کند ، چیزهای بسیاری را از دست می دهد. گل بنفشه گفت: تو می خواهی مرا دلداری دهی زیرا از چیزی برخوردار هستی که من آرزوی آن را می کنم و مرا با پندهایت حقیرتر می کنی. طبیعت گفتگوی آن دو را شنید و با تعجب سر تکان داد و با صدایی بلند گفت: ای گل بنفشه!تو همیشه لطیف و نازک دل هستی ، پس چرا فریب خواسته های زشت را می خوری ؟ بنفشه التماس کنان گفت:ای مادر توانمند! از ته قلب از تو خواهش می کنم که خواسته مرا بر آورده کنی و قد مرا ازاین گلها بلندتر سازی ! طبیعت گفت:تو نمی دانی چه می خواهی و از راز وجود آگاهی نداری.اگر من قامت بلندی را به تو بخشم پشیمان می شوی و پشیمانی سودی ندارد.بنفشه گفت:قامت مرا بلندتر کن و هر چه باداباد. طبیعت گفت:حالا که اصرار می ورزی پس خواسته تو را ای بنفشه نادان و سرکش برآورده می کنم اما اگر گرفتار سختی ها شوی تنها خود را ملامت کن. آنگاه طبیعت انگشتهای افسونگر و پنهانش را دراز کرد و ریشه بنفشه را گرفت و او را به صورت گلی بلند در آورد. در عصر همان روز آسمان پوشیده از ابرهای تیره و باران زا شد و آؤامش وجود را با رعد و برق شکست .لشکر باد و باران به نبرد باغ ها و باغچه ها پرداخت و شاخه ها را شکست و گلها را پرپر کرد اما نتوانست هیچ آسیبی به گلهای کوچک که در میان صخره ها پنهانند برساند.و چون توفان پایان یافت و همه گلهای باغچه جز بنفشه ها فرو ریختند یکی از بنفشه ها سر خود را بلند کرد و به دوستانش گفت:بنگرید!توفان باگلها و شاخه ها چه کرد!بنفشه ای دیگر گفت:اگر چه قامت کوتاهی داریم اما از خشم توفان در امانیم. سومین بنفشه گفت:اگر چه ناتوانیم اما توفان نتوانست بر ما غلبه کند.بنفشه ها به آن بنفشه جاه طلب و بلند پرواز نگریستند که چگونه روی زمین افتاده و در حال مرگ است. بنفشه ای گفت : به او بنگرید!او فریب طمع خود خورده است.لحظاتی به آرزویش رسید اما تا ابد از میان رفت . از او عبرت بگیرید.گل بنفشه در آخرین لحظات عمر خود سخن او را قطع کرد و گفت: شما نادانید و از توفان و باران می هراسید.دیروز مانند شما در میان برگهای سبزم نشسته بودم و دیوار قناعت نمی گذاشت اطرافم را ببینم.من می توانستم مانند شما بمانم و در آرامش به سر برم و در فصل زمستان زیر برف منجمد شوم اما به سکوت شب گوش فرا دادم و صدایی را شنیدم که از سوی جهان بالا می آمد و می گوید: بلند پروازی ، هدف وجود است و جاه طلبی ما را به سوی ماورای هستی می برد. آنگاه بر خود عصیان کردم و وجدانم در باره مقامی بالاتر از این مقام اندیشید.عصیانم به نیرویی زنده و خواسته هایم به اراده ای محکم مبدل شد و از طبیعت خواستم تا قامت بالایی به من ببخشد در حالی که طبیعت چیزی جز مظهر بیرونی رویاهای پنهانی ما نیست. گل بنفشه آخرین جمله خود را با فخر و پیروزی گفت:لحظاتی مانند ملکه به سر بردم. با چشم همه گلها به جهان نگریستم و با گوشهایشان آواز غیب را شنیدم و با برگهایشان پرتو نور را لمس کردم. من اکنون خواهم مرد اما به آرزوهایم رسیدم. سر خود را بلند کردم و جهانی را دیدم که شما نمی توانید آن را ببینید و این هدف زندگی است. آنگاه رعشه ای بر بدن بنفشه افتاد ودر حالی که لبخند پیروزی بر آرزوها بر دهانش نقشه بسته بود، جان داد آری! لبخند خدا بود!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:49 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:31 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:3 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:25 توسط امید
|
|
||||
|
|
|
|
|
درختان اشعاری هستند که زمین بر روی آسمان می نویسد و ما آنها را از ریشه قطع می کنیم و از آنها کاغذ می سازیم ، تا فراغت و اشتباهات خود را در آن بنویسیم جبران خلیل جبران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:16 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتیم سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:12 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم آیا کسی هست که این روزها به نحوی مشکلی با سهمیه بندی بنزین نداشته باشد .از دارندگان خودرو تا تمام کسانی که فاقد خودرو هستند به شکلی از این کار دولت گله و شکایت دارند.شاید عمل سهمیه بندی بنزین در شرایط فعلی از دید دولتیان و مجلسیان یک امر ضروری به نظر می رسید و با توجه به مصرف بالای بنزین در کشور به نظر هم می رسد که یک کار اساسی در این زمینه می بایست صورت می گرفت ولی نحوه اجرای این طرح جای تامل بسیار دارد.و اساسا وقتی دولت صحبت از این می کند که دولتهای قبلی نیز می خواستند چنین عملی را انجام دهند ولی جرأت و شجاعت چنین کاری را در خود نمی دیدند ،انسان در شگفت می ماند که نکند حضرات سر خود را زیر برف کرده اند و از پیرامون خود خبر ندارند.واقعیت این است که کاری به این وسعت و عظمت بستر مناسب می طلبد که متاسفانه تاکنون در کشور ایجاد نشده است و دولتهای قبلی چون از آماده نبودن بستر لازم با خبر بودند بنابر این برای اینکه مشکلات عظیمی را بر ملت تحمیل نکنند از اجرای چنین طرحی خودداری کردند ولی دولت فعلی علی رغم وجود زمینه لازم برای این امر مهم به اجرای این طرح به صورت ناگهانی و بدون اطلاع رسانی کافی همت گماشت و خیل عظیمی از مردم را در فشار و تنگنا قرار داد. واقعا مردم می پرسند ما تا کی باید تاوان ندانم کاری بسیاری از این مسئولین را بپردازیم و به جای آنها مجازات شویم.وقتی کارخانه های تولید خودرو هر روز هزاران خودرو را روانه بازار می کنند طبیعی است که مصرف بنزین هم بیشتر خواهد شد ولی چرا مسئولین به جای ایجاد پالایشگاه فقط به فکر واردات بنزین بودند و در این زمینه هیچ گام قابل قبولی بر نداشتند.و یا حال که چنین کاری انجام نشده آیا نمی بایست ابتدا ناوگان حمل و نقل عمومی را تجهیز می کردند و تمام مشکلات احتمالی و حاشیه ای کارت سوخت اعم از صدور المثنی و یا ابطال کارتهای مفقود شده به صورت آنلاین ، را در نظر گرفته و نسبت به رفع آنها چاره اندیشی کرده و سپس به اجرای سهمیه بندی مبادرت می ورزیدند.طبق نظر خود آقایان در زمان اعلام سهمیه بندی حدود یک میلیون و سیصد هزار کارت سوخت به صاحبانشان تحویل داده نشده بود و تعداد بسیار زیادی کارت مفقوده گزارش شده بود که تقاضای المثنی کرده بودند، دولت می بایست ابتدا، حداقل تکلیف این تعداد کارت سوخت را مشخص می کرد و سپس به سهمیه بندی می پرداخت ، بماند که آنقدر مشکلات حاشیه ای در این مدت 25 روزه ایجاد شده است که نشان می دهد مسئولین اصلا به آنها نیندیشیده بودند.ظاهرا تنها چیزی که برای آقایان مهم نیست آسایش مردم است و گرفتاری های مردم برای مسئولین دولتی امر مهمی محسوب نمی شود.اگر مسئولین فقط به این مسئله فکر می کردند که در شب اعلام سهمیه بندی فقط 4 درصد از این تعداد کارت سوخت که تحویل صاحبانشان نشده است د ر مسافرت خارج از استان به سر می برند و تصور می کردند که با اعلام سهمیه بندی در بیابانها یا شهرهای غریب چه بر سر این عده خواهد آمد و اگر خودشان را اندکی به جای این تعداد قرار می دادند شاید اندکی با انصاف تر تصمیم می گرفتند.با تصمیمی که حضرات اتخاذ کرده بودند دیگر کسی هم حاضر نبود قطره ای از سهمیه بنزین خود را به دیگری واگذار کند .حال که یک طرح درست به بدترین شکل ممکن انجام می گیرد بر مسئولین واجب است که زمینه های اجرای صحیح چنین کار بزرگی را بدرستی فراهم کنند تا مردم بیش از این گرفتار عدم اطلاعات فنی و تخصصی آقایان نباشند.بازار سیاه بنزین بیداد می کند اگر قبول ندارید فقط کافی است که به پمپ بنزینها سری بزنید.به جای اینکه بنزین با نرخ بالا به کشورهای همسایه قاچاق شود با همان نرخها به مردم خودمان فروخته می شود وطبیعی است که قاچاق بنزین کاهش یافته است اما این به مفهوم آن نیست که موجبات خوشحالی دولتیان فراهم شده است چرا که بازار داخلی داغتر است و دیگر کسی لازم نمی داند تحمل قاچاق سوخت را به خودبدهد بلکه فروش بنزین در بازاهای داخلی هم به صرفه و هم آسانتر است.در این میان حرفهای وزیر نفت و همکاران و حتی بعضی از نمایندگان مجلس نیز واقعا جای تأسف دارد که در این مدت 25 روزه چندین بار چرخشهای عجیب داشته است ، از شب اول مرتب اعلام می کردند که مردم نگران نباشند دولت ، ملت را تنها نخواهد گذاشت و پس از بدست آوردن اطلاعات بزودی بنزین آزاد عرضه خواهد شد ولی بقیه ماجرا را خودتان به خوبی می دانید که چی اتفاقی افتاد گرچه حتی حضرات برای عرضه بنزین آزاد نیز هیچ راهکار عملی نیندیشیده بودند و حتی چگونگی توزیع آن را در نظر نگرفته بودند .البته شکی نیست که عرضه بنزین آزاد نیز با توجه به اینکه دولتیها کمتر به مسائل حاشیه ای هر تصمیمی آنهم در سطح کلان توجه می کنند مشکلات خاص خود را به همراه خواهدداشت و در نهایت کسانی که زیر بار این فشارها خم خواهند شد قشر متوسط جامعه هستند چرا که قشر ثروتمند جامعه در حالت کنونی نیز مشکل خاصی ندارند و با خرید چند دستگاه خودرو قدیمی مشکل سوخت خود را حل کرده اند.کاش مسئولین بیشتر به فکر مردم بودند و آنها را فقط برای انتخابات و پیشبرد مقاصد خود نمی خواستند .کاش همه دولتیان می دانستند که مردم باکسی عهد اخوت نبسته اند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:3 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
كانون حقيقت دهن بسته ما بود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:1 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
1- هيچ كار بزرگي بدون اراده بزرگ ميسر نشده است. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:59 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
اي دريغ از ما كه غافل مانده ايم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:25 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کسی به تو بخندد می توانی به او مهربانی کنی . ولی اگر به او بخندی نمی توانی از گناه خویش در گذری. اگر کسی به تو بدی کند ، می توانی آن بدی را فراموش کنی، ولی اگر به او بدی کنی همیشه به یاد بدی خود خواهی بود. مطمئن باش که این شخص همان ذات توست . ولی با حساسیت بیشتر در جسمی غیر از جسم توست. جبران خلیل جبران |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:19 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
پريشان خاطري غمناك سر بر سجده مي گريد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:13 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
رفيقا همتي كن كز پس مرگ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 13:55 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
اي ساكن شهر جدايي ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 13:53 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی راهم نمای به خود و باز رهان مرا از بند خود ای رساننده به خود برسانم که :کس نرسید به خود الهی !یاد تو عیش است و و مهر تو سور است شناخت تو ملک است و یافت تو سرور محبت تو روح روح است و قرب تو سرور جوینده تو کشته با جان است و یافت تو رستخیز بی صور الهی!نه جز از شادی تو شادی است نه جز از یافت تو زندگانی زندگانی بی تو مردگی است و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 13:51 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
از تنگناي محبس تاريكي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:42 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
ما كه ياران هميم، از چه جداييم همه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:41 توسط امید
|
|
||